محمد بن على بن محمد شبانكاره اى
213
مجمع الانساب ( فارسى )
سهوى بزرگ بر فرزندم رفت و امروز منفعل است و طاقت خشم غازان نياورد مصلحت در آن است كه يسودر نوين مدد شود و پيش از اتابك برود و نزديك امرا و نوينان ممد گردد و حال او عرضه دهد و اتابك در عقب بيايد تا چون او برسد ممكن كه نايرهء غضب خان اطفايى يافته باشد . يسودر چون اين فصل بشنيد مادر اتابك را دشنامهاى فاحش داد و او را براند و گفت او را همچون سگ ريسمانى در گردن و خان و مانش غارت كرده به حضرت برم . مادرش چون باز آمد گفت اى پسر چنان كه من مىبينم اين ترك به كشتن تو آمده اكنون هرچه توانى بكن . و اتابك چون از جان خود مأيوس گشت جمعى از تجار و خواجگان شهر را استحضار فرمود و از ايشان قرضى طلبيد و از هر كسى هزار دينار و دو هزار دينار بستد و حجتهاى مسجل نبشت و به ايشان داد و زرها را در قبض آورده و مهر كرده در بار نهاد . پس روزى جمعى از سپاه و حجاب و اكابر يزد [ را ] بخواند و گفت اين كافر به كشتن من و غارت مال شما آمده و يزد را خراب خواهد كرد . مصلحت در آن است كه تن و جان و خان و مان خود را از دست كافر باز خريد . پس در شهر منادى كردند كه هان اى مسلمانان امروز روز غزا است يا شهادت بيابيد يا اين كافران را سزا دهيم . چون اهل شهر اين رخصت يافتند پنداشتند كه مسلمانى را كار مىفرمايند . هر كسى با سلاحى روى به بارگاه اتابك نهادند قريب ده هزار مرد گرد آمدند و به خانه و خيل و مخيم يسودر دوانيدند و او را با نواب و نوكر همه در تيغ كشيدند و به يك طرفة العين ايشان را قطره قطره [ شايد قطعه قطعه ؟ ] كردند و از ايشان دمار برآوردند . و چون اين كار برآمد اتابك به شهر درآمد و جملهء غرماى خود را حاضر گردانيد و به زور حجتهاى خويش از ايشان بستد و هيچ نتوانستند گفت پس آن درها و بقاياى خزانه كه داشت برگرفت و از راه خراسان چون تير از كمان بجست و راه خراسان گرفت و دو پسر يسودر را بدست پهلوان مظفر يزدى كه اسفهسلار اتابك بود سپرد تا در عقب بياورد . چون اتابك برفت مظفر هر دو اميرزاده را خلاص داد و به اردو رفتند . و اين حال انهاى حضرت كردند ايلچى از پى او پران شد او را در حدود خراسان بگرفتند و بند كرده به حضرت بردند دل از جان برگرفت او را يارغو داشتند . قضا را يارغو به وى باز نگشت و غازان خان بر وى ابقا كرد و جان او